تبليغاتX
ته مانده های باروت

جمعه یازدهم مرداد 1387

تعصب

 

 نمی دانم باید خندید یا نه

به خانه می آوردش

و رفیقان سگ های نگهبان پشت دری

که گماشته شده اند تا ورود پدر را اطلاع دهند

و همه می دانند که با آهنگ های نانسی خوب می رقصد

بوی عجیبی در خانه می پیچد

ترکیبی از دودی خوش بو و عطر سیگار و اسانسی از میوه شاید...

و صدای ویز ویز حرف هایشان در صدای بلند ترانه ای شاد گم می شود

....

می پرسند کیست؟

می گوید قرار است ازدواج کنیم

دختر خیلی خوبی است!!!

 

نوشته شده توسط سرباز زشت در 17:12 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم مرداد 1387

 

بنویسید که مرد...

خط مورب بکشید!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 18:24 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

پابرهنه

 

 چه خوب می شد

کفش های رفتنت را در می آوردی

پای به پای هم

روی ماسه های داغ کنار دریا می دویدیم...

نوشته شده توسط سرباز زشت در 15:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

دروغ فرشته ها

 

 حالا تو هی انکار کن

من بگویم به خاطر تو بود

و توهی زیر بار نرو

و بگو به خاطر خودشان بوده...

من که همه چیز را می دانم

حتی می دانم فرشته ها راه نمی روند

و فقط پرواز می کنند

برای همین نمی خوابم

تا هیچ کجا نتوانی بروی...

اما بالاخره خسته می شوی

و مجبوری بال هایت را

جلوی چشم من

از یقه ات بیرون می کشی

و بپری!!

من هم دستمالم را برایت تکان خواهم داد

و فریاد خواهم زد:

دیدی فرشته!

دیدی حق با من بود؟

 

 

 

نوشته شده توسط سرباز زشت در 0:17 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

عروسی

 

 

معنی پر درآوردن را فهمیده ام

پوست صورتم از پشت کش آمده

و لبخند بزرگم بسته نمی شود

توی گوش هم ویز ویز می کنند:

عروس انگار چیزی خورده!

می شنگد!

تو با دلخوری نگاهم می کنی

می گویم: چشم!

و باز نمی شود...

تو روی زمین

استوار و با وقار

و من یک پا روی زمین

یک پا در هوا

می چرخم

دعا می کنم

مهمان ها زودتر بروند

تا جیغ بکشم

و آن قدر فشارت دهم

که له شوی

داد بزنم: خوشبختم

و قرعه ی خوشبختی

این بار

برای همیشه

به اسم من

درآمده باشد!

 

 

نوشته شده توسط سرباز زشت در 0:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

مهربان ترین زن دنیا

 

این روزها می گویم

می شود دوباره ببینمش

و دوباره صورتش مرا یاد تو بیاندازد

و نفهمم نگاهش که به چشم انسان نگاهم می کند

چه طور شبیه نگاه تو از آب درآمده؟

کاش می دانست دلم از بی ریایی دلش گرفت

و موج ماتمی که توی چشم هایش نشست کافی بود

تا بفهمم واقعا شدنی نیست!

همان یک بار کافی بود

تا دلم برایش تنگ بماند

اگر می شد فقط یک بار دیگر ببینمش

دل دل نمی کردم

چنگ می انداختم و می گرفتمش

تا بداند چه قدر دوست دارم بغلم کند

و این قدر با تعجب سکوت نکند

شاید بگذارد توی چشم هایش شنا کنم...!

یا اجازه بدهد توی آغوشش آرام شوم

شاید اگر بگویم که دوستش دارم باور کند

و وقتی سوال کنم بگو چه کار کنم تا بکنم

و جواب ندهد:

بگو چه کار کنم تا بکنم!

تو می گویی وقتی که گفت هرچه قسمت باشد

یا وقتی گفت شدنی نیست

فهمید که چرا خداحافظی نجویده ای تحویلش دادم

و تا ته کوچه دویدم؟

نوشته شده توسط سرباز زشت در 0:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

شک

 

 در ازدحام آدم های سیاه وسفید ایستاده ام

لبخند می زنم

چشم های مشکوکت را تنگ می کنی

دست هایم را بالا می برم

تسلیم!

فکر می کنی به چه دلیل؟

و بی درنگ شلیک می کنی!

 

 

 

نوشته شده توسط سرباز زشت در 0:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

تکرار

 

 بعضی وقت ها می گویم

همان بهتر که برنگردی

تا باز هم نپرسی"چرا؟"

تا همان حرف ها را تحویلت ندهم

با همان سند های تکراری

تو باز هم همان حرف های بی سند را نزنی

با همان استدلال های بی منطق

و آغشته به فوران تواضع!

سرگیجه می گیرم

من بگویم به خاطر تو بود

تو داد بزنی به خاطر خودشان بود

و من بدانم به خاطر تو بود که آن آدم ها

آدم شدند!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 23:34 |  لینک ثابت  

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

دعای روز عید!

 

 

ظهر خلوت مرداد باشد

روز مرد باشد

چیزی پشت سرم مخفی شده باشد

سه شاخه گل رز باشد

لبخند باشد

نیمکت باشد

سایه ی درخت نارون باشد

کلاغ روی چمن باشد

فواره ی آب باشد

دیکتاتور باشد

من باشم و دیکتاتور با من باشد

بستنی قیفی یک نفره باشد

شرم هم حتما باشد

و دیگر هیچ چیز نباشد...

آمین!

 

 

نوشته شده توسط سرباز زشت در 13:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

اخطار

 

مردی غریبه

خاک چشم هایم را

پاک می کند

و صدای خشک انگشت هایش

توی سرم می پیچد!

نگاهش می کنم

و نمی توانم لبخند مردانه را هضم کنم

هیچ کس پشت سرم نیست

نگاه می کنم

دیوارها همانی نیستند که بودند...

درخت ها سبز تر

خورشید روشن تر

و تو...

شاید هرگز نشناختمت!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 23:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

 

بامداد پارسال این وبلاگ زاده شد....

امسال یه سال گذشته از کلنجار من و عشق توی محیط مجازی!

فکر می کردم هر روز بدون تو یه سال می گذره و حالا پشت سرم رو که نگاه می کنم می بینم شبیه صاعقه...

تند و عجول...

وحشتناک و دوست داشتنی....

چه بگویمت دیکتاتور؟

این وبلاگ یک ساله می شود و عاشقی من دو ساله!

به روزی فکر می کنم که این تقویم دراز و دراز تر شود و عمر عاشقی من با مرگم ته بکشد و تو هنوز برنگشته باشی...

دوسالگی ای عاشقی ام را جشن بگیرم؟

هان؟

برقصم؟

بگریم؟

چه قدر تلخ. به اولین نوشته ام که نگاه کردم، دیدم آن شب هم نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم. باید از کیک حرف بزنم یا خرما...

هیچ چیز عوض نشده... حتی مهر سرباز به دیکتاتورش...

و من با صدایی کلفت تر می گویم که همچنان دوستت دارم!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 21:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

بزرگ شده ام

 

برادرم که خواند

هلش دادم

داد زدم: راضی نبودم!

داد زد

اگر حقی باشد،

از آن نمی گذرم

من هم راضی نیستم...

بالاخره باورش می شود

روزی

نوبت ته تغاری خانه است!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 14:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

فرجام

 

 امروز می خواهم

و نمی گذاری!

می ترسم

فردا بخواهم

دستانم را به سمتت دراز کنم

و نتوانم

از ترس بوی کپک دلم

که مبادا از روی تنم سر بخورد

و از سر آستین هایم بیرون بریزد...

دیکتاتور؟

بدون تو

خواهد پوسید...

خواهد گندید!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 22:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

دیوانگی...3

خودم را گول می زنم

نه!

آن عکس زیادی مات بود

دیکتاتور زیادی دور بود

فقط شکمش کمی بزرگ تر شده...

صورتش دیده نمی شود

و تو فکر می کنی غریبه است!

خودم را گول می زنم

و دلهره رهایم نمی کند

اگر بیایم

و ببینمت

و نشناسمت؟

اگر ببینمت

و باورم نشود که این دیکتاتور من است؟؟

نوشته شده توسط سرباز زشت در 14:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

دیوانگی...2

خواستم خودم را خلاص کنم

خودم را لوس کردم

با لب های آویزان

ابروهای بالا زده

و پیشانی پرچروک

با صدای بچگانه

پرسیدم:

نکند دیکتاتورم را عوض کرده باشند!

و او خندید

خندید

خندید...

و بی دلیل خندید

و نفهمید چه قدر سعی می کنم

تا رسیدن به خانه اشک نریزم!

و چه قدر این سوال من جدی بود!

می دانم دلت می خواست نگرانم کنی

می دانی که موفق نشدی

اما

یاد حرکات دستت می افتم

وقتی به کسی می گفتی

که یک روز هستم

و جای دست هایت را به نشانه ی سقوط عوض می کردی

و می گفتی:

و فردایش کله پا!!!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 14:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

دیوانگی

  

فقط سه ماه گذشت

که نوشتی نبینمت

و نوشتم چشم!

و چشمم صادقانه بود

نه پشت دیواری و نه درختی...

من گفته بودم چشم!!!!

دیکتاتور؟

کمر تمام شلوارهایم را با سنجاق محکم می کنم

تا نیفتد

و در ازایش تو یک غول شده ای...

غول!

نکند

آن چه می خوری

عوارض جانبی داشته باشد!

نمی شود خوردنش را قطع کنی؟

 

نوشته شده توسط سرباز زشت در 14:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

آقا بزرگ

 

 قرار است چشم هایش را عمل کند.از دم بر می گردانمش.می گویم از زیر قرآن رد شو! رد می شود... قهقهه می زند. بدون این که بشمارد اسکناس های پنج تومانی را بیرون می کشد و می گذارد کف دستم! لبخند می زنم اما از این کارش بدم می آید...

قرین رحمت باشی آقا بزرگ! هنوز گردن بند های شیشه ای و انگشترهای بدل را نگه داشته ام... در قوطی را که باز می کنم صدایت می پیچد توی گوشم: بگیر! از توی ماهک در آورده ام، برای نوه درس خوانم!  یادت هست؟ پانزده سالم بود... و تمام جنس های مغازه ات توی آفتاب فاسد می شد. تو بودی و زندگی به کام من بود!

حالا قرار است حیاط را خراب کنند. کجایی که فحش های بی فایده بدهی و ما به لرزش نعلبکی روی لیوانت بخندیم و شاخ در بیاوریم که چرا چایش نمی ریزد؟ درخت انگور هم می رود زیر آسفالت خیابان! لایه های گچ از سقف آویزانند. پای دیوار ها مشتی خاک و لایه های سیمان کنده شده از روی دیوار. همین روزها خانه فرو می ریزد! دیگر تا وسط هال با کفش می آیند تو. کفش هایم را در آوردم. از شرم قاب عکس تو. فرش نرم بود. پایم فرو می رفت. انگار روی زمین خاکی نرم پهن شده بود. فرش را بالا زدم. دلم هری ریخت پایین. فرار کردم. زیر فرش موریانه های سفید توی هم وول می زدند... موزائیک ها را هم سوراخ کرده بودند. نفت ریختم. سم درخت. پودرحشره کش و هرچه در خانه بود... غیبشان زد. بی بی خندید و گفت: فردا دوباره بر می گردند و مشغول خوردن می شوند!

فردا دوباره آمدند و این آمدن هایشان اذیتم می کند.دلم خیلی می خواهد همه جا را برق بیاندازم اما یادت هست؟ پریز دست شویی پر از لکه بود... تمیزش می کردم که عصبانی رد شدی. غر زدی. فحش هم دادی و گفتی مدام با همه جا ور می روی. دست بردار! کاش دست برداشته بودم...

دلم عجیب برایت تنگ شده! ذهنم عجیب کج می شود سمت شب مردنت!

کاش زنده می شدی... نمی شود؟

کاش زنده می شدی تا عاشقی ام را هم می دیدی که شبیه موهایم هیچ وقت نمی خوابد و حالت نمی گیرد! منتهی این بار ناخواسته...

 

نوشته شده توسط سرباز زشت در 11:36 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم تیر 1387

این روزها...

 

هزار تا وبلاگ دیگه هم درست کنم

هزار تا دفتر دیگه رو هم سیاه کنم

باز هم حرف ها تموم شدنی نیستند...

این روزها دوباره این سوال اذیتم می کنه که می شنوی یا نه؟

WWW.MOLKEJONOON.BLOGFA.COM

WWW.SARBAZEZESHT.BLOGFA.COM

 

اون جا از تو می نویسم. اینجا از تو توی زندگی!

نمی خوای از چیزی بگی؟

نوشته شده توسط سرباز زشت در 22:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم تیر 1387

حرف حساب

 

 دوست دارم نظریه صادر کنم:

 

اگر فقط یک نفر از جمعی ده نفره از تو متنفر باشد، او دقیقا همان کسی خواهد بود که تو از بین آن ده نفر عاشقش شده ای!

 

وقتی تمام مردم دنیا بدون استثنا بد باشند، خوب بودن نشانه ی حماقت است!

 

بلافاصله بعد از این که تو تصمیم می گیری، تمام انرژی ات را صرف چیزی کنی، همه چیز دنیا سعی در هدر دادن انرژی تو دارد!

 

                                                                                                                                               

درست نزدیک عروسی، آرایشگر موهایت را خراب می کند!

 

اگر همیشه دلت می خواسته که همسرت فقط حلقه ی ازدواج به دست داشته باشد، حتما بعد از این که عاشق شدی، می بینی تمام انگشت های آن مرد پر از انگشتر است!

 

همان لحظه که تصمیم می گیری، فقط به یک نفر عشق بورزی، تمام مردم شهر دلباخته ی تو می شوند!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 22:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم تیر 1387

من زبان طبیعت را می فهمم!

 

 دیکتاتور!

نیمه شب آرزوها

پایین پای امام زاده وضو می گرفتم

که زنبور چسبید به انگشتم

و چه سوزش عجیبی داشت جای نیشش

به دمش که جا مانده بود توی انگشتم نگاه کردم...

پله ها را یکی یکی بالا رفتم

بدون دعایی برای خودم و تو و هیچ کس دیگری

آرام توی چادر کنار بقیه دراز کشیدم

به انگشت ورم کرده ام که نگاه می کنم

دلم می گیرد....

نوشته شده توسط سرباز زشت در 22:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم تیر 1387

حواسم هست!

بله!

زیادی خوش بینم و زیادی خیال پرداز!

حق با شماست!

زیادی عاشقم و شورش را هم در آورده ام!

جان؟

بله. صحیح می فرمایید!

کمی هم زیادی احمقم... چشم اصلاح می کنم... همان که شما گفتید: زیادی گاو!!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 21:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم تیر 1387

حقیقت - جرئت

 

 بند های باز کفشم را نگاه می کنم

که هلم می دهی...

از روی پله ها تلق و تولوق سقوط می کنم

قهقهه می زنی

دستت را دراز می کنی تا پرش کنند!

شرط را بردی

لذت آن چه جمع کردی به دلت می ماند

چشم هایت وحشت زده اند

صدایت می لرزد

می پرسی:

بی لیاقت!

نکند مرده باشد؟

نوشته شده توسط سرباز زشت در 18:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم تیر 1387

سرباز!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 22:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم تیر 1387

پ.ژ

این پست برای پ.ژ نوشته شده!

 

بیایید:

راجع به هم قضاوت نکنیم!

تصورات خوبی که کسی راجع به کسی دارد به هم نریزیم!

به گذشته ی انسان ها اعتقاد نداشته باشیم!

برای این که جایی برای خود پیدا کنیم، بقیه را بیرون نیاندازیم!

این قدر غیبت نکنیم!

این حجم تمسخر را دور بریزیم!

همدیگر را دوست داشته باشیم!

فقط همین!

پ.ژ هرچند نمی شنوی اما می نویسم تا روزی نشانشت دهم که همیشه دوستت داشتم...

کاش روزی برسد که راحت تر از این حرف بزنیم. تو بیشتر سر به سرم بگذاری و آخرش نپرسی ناراحت که نمی شوی؟ من بلندتر بخندم و بیشتر بگویم دوستت دارم و وقتی می گویی پول تلفن....بگویم: فدای سرمان. لطفا قطع نکن! جمله ای که امشب دلم خواست بگویم و نشد... شبت بخیر پ.ژ!

هروقت از چیزی بد بگویید، هروقت منعم کنید، هر وقت نصیحتم کنید که نه!

چیزی توی دلم می گوید: آری!

اما این دلیل مهرم به تو نیست...

نوشته شده توسط سرباز زشت در 14:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

تحملش غیر ممکن می شود

 

در پاسخشان قهقهه می زنم

می گویم صورتش را جیره بندی کرده ام

و طبق عادت تاکید می کنم:

همین!

توی دلم زار می زنم

چون دلیل این ریاضت چیز دیگریست!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 14:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

اگر نشد...

 

بالت چه طور است دیکتاتور؟

تا حوالی ات می آیم

سرم را بلند نمی کنم

مبادا ببینمت

با آن شانه های آویزان

قدم های کوتاه

چشم های خالی

مبادا....

برمی گردم

این روزها

ترس دیدنت بیشتر از دلتنگیست!

نه! نباید

وعده ام با تو همان نیمه ی دوم مرداد

که تاخیر می کشاندش به نیمه ی دوم شهریور

خبری اگر نشد....

وای!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 14:25 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

شمارش معکوس

 

 صبح اس ام اسی از پ.ژ: سلام عزیزم! بابا، مامان، بی بی، دیکتاتور خوبن...؟

یک لحظه نگاهم روی ساعت ماند!

شک کردم.

نکند مال من شده ای و من توی هپروتم....

زمان زمان حال بود و...

 نه! هنوز تا داشتنت مانده! باید صبر کنم!                                                  

نوشته شده توسط سرباز زشت در 14:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

مرد صورتی

 

صبح کوچه مرا همیشه یاد تو می اندازد

حتی اگر جمعه نباشد

این روزها

مدام جای خالی ات بزرگ می شود

دل من کوچک می ماند

قرین رحمت باشی!

نوشته شده توسط سرباز زشت در 21:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم خرداد 1387

با توام... با تو...

 

دیکتاتور؟

بیایی قدمت روی چشم!

نیایی سنگین قدمت نوش جان دل ترک ترکم!

خانه خانه ی توست...

ملک جنون...؟ تو هم به همان که من فکر می کنم، فکر می کنی؟

به همان دیوانه خانه ای که مرا به آن خواندی؟

وقتی عوض دارد، گلایه اش دیگر چیست؟

امروز خانه ی جنونی ساخته ام و تو را به آن می خوانم... بیا!

آدرس؟

 

www.molkejonoon.blogfa.com